پیچیدگی انسان
انسان زیاده طلب و توجیه گر اگر بخواهدهمنوعان را
به زیر سلطه خود درآورد هیچگاه بالا تر از خود را
تحمل نخواهد کرد ودر راه رسیدن به مقصود خود
هرآنکه رارقیب خود بیند از سر راه بردارد و ضعیفان
وچابلوسان را میدان دهد تا بر اریکه قدرت سوار شود
غافل ازاینکه چون خودضعیف وزبون است سرانجام
به دست همکاران زبون وپست ترازخوداز پای درمیآید
چون به نصیحت فرزانگان گوش نمیدهد.
بنازم قدرت پرور دگاری
عجائب خلقتی آورد باری
برای انتصاب نام و نامی
هزاران نقشه دارد صبح وشامی
هر آنچه در خیال خویش دارد
برای آ رزو ها دانه کارد
چنان سرمست امیال جهان است
نه در اندیشه سود و زیان است
تمام هم و غم ش در نیاز است
نیازش در حصول حرص و آز است
نخستین بازیش در ترک تازی
ضعیفان را همی گیرد به بازی
تمام یاوران بی بار و بی بر
که این بهتر بود ا ز یار کهتر
اگر همبازیش پر بار باشد
مشتق ها بر او بسیار باشد
نه بشنیدست حرف انتقادی
نیازش به به است وحرف شادی
اگر اورا نصیحت پیشه باشد
خیال دشمنی در ریشه با شد
و یا این است رقیب آب و دانه
چه بهتر تا نشیند او به خانه
بدین اندیشه بد کیش منظور
رقیب است و بباید گشت مقهور
بگویم او چنین است و چنان است
ویا او قاتل پیرو جوان است
زمانی بود مرد انقلابی
هزاران خانه را کرده خرابی
ولی من چاره ساز مشکلانم
شهادت خوان و گاهی روزه خوانم
بگویم چاکرم بنده غلامم
که پیشی گیرد هر لحظه سلامم
چنان من خاکیم در عالم خویش
که انگشتش ز سر بگزید درویش
برای پیش برد آرزو ها
چنین شیوه مرا گردید همرا
بدین سان او ز خواهش ها برآمد
به بازی گشت و بر بازی سرآمد
کنون وقت عقود انتقام است
زمان آن بله قربان تمام است
بباید جمع را مستا نه گردم
درون خود برون از خانه گردم
بگویم درد های اندرونی
بپا خیزم ز کردار ز بونی
بگویم ظلمها بر من فکندند
حریم حرمتم از سر فکندند
اگر خواهند که من فرزانه باشم
حریم و پاسدار خانه باشم
چرا ساکت نشستندی برایم
ز ظلم ظالمان من مبطلایم
نه جانم من زخیر آن گذشتم
فلانی گفت فلان کاراست زشتم
یکی گفتا که این معیار ناید
تورا بر کار خود اصرار باید
ولی مرد خدا و مرد دانا
بدو گفتا که ای مرد توا نا
تو خود این رشته را برخودسرشتی
چنین فرجام را بر خود نوشتی
زمان ابتدا و یاد گیری
تو را گفتم که فکرت کار گیری
ولی نفست زعقلت بر تر آمد
چنین آشفتگی ها بر سرآمد
کنون در بند افکار پلیدی
که خود این تار هاد برخودتنیدی
که این است یک نمونه ازهزاران
چه میخواهی تو ای انسان نادان
بیا بر خواستن ها آشنا شو
به مهر جاودان ها مبتلا شو
اگر خواهی سران را سرور آئی
ویا فرزانگان را بر تر آئی
نشان یار از یاور به پرسا
که قرآن علم جاوید است برجا
درون خویشتن میکاو از نو
بر این دستور جانها آشنا شو
به غواصی این بهر کرانه
هزاران گوهر در زما نه
چنان بر عزتت افزون نماید
زعشقت عاشقان دلخون نماید
چو بهر علم خواهی بار یابی
هزا ران نعمت بسیار یابی
ذلیلی برتو و عزت خدا را
چه میخواهی توازماو شما را
صراط مستقیمت چاره سازد
ره بی راهه را هم واره سازد
زکردار پلیدی باز گیرد
ز غمها بر فکندد ناز گیرد
چنین است مهر عشق عاشقانه
به کام دل نشینی عارفانه
اقتباس ازکتاب دست آورد عرفانی :نویسنده علی اکبر. حسینی.